نويسنده خوش شانس :

انوری ثانی


انوری ثانی



سلامی و کلامی :
و هرآنچه که می خوانید در روزی از روزهای زندگی بانو انوری رخ داده است ،واقعیت است ودور از حقیقت نمی باشد.



اين قافله عمر عجب ميگذرد :
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥


گلستان :
کهکشان راه فیزیک
خانم اجازه
معلم
دل نوشته های یک معلم
آقا معلم
دل تنگیهای من دور از تو
دفتر رنگی
حرف های خيس
بانک وبلاگ های آموزشی
راديو معلم
رويداد
بیستون
کوچه باغ مدرسه
کویر
برادر کوچکتر
دورها آواییست
پنجره فولاد
کماندوهای هتل سعدی
سروکج
بغض گرفته
بازنشسته
گل نرگس
منا
آرمان
صدای معلم
روح بی روح
رويش
مدرسه
اشعار فريبا خانم
گچ و دل فرهنگیان
نا نموده های مدرسه
آسمانی برای پرواز
معلمی از ديار سربدار
سپاس
قائم يا علی
ساناز
نيکخو
بهار
آرزو بارانی
پهلوان زنده عشق
هنر معلمی
خنده نمکين خدا
وحدانه
وب نوشته های ايمان
مهارتهای زندگی
اهورا
مهديه
صبا
گل بابونه
اتاق رياضی
گزارش های یک معلم
آقا ناصر
روش تدریس
پروانه مهاجر
سازمان دانش آموزی کرج . ناحیه 1
سپیده
اعظم
حاج علی ( god)
رادیو گلها
باغ ادب
یادداشت معلمانه
شکوفه



طراح قالب

چند نفر صفا آوردن؟!


آمار وبلاگ :


تقدیم به همه خوانندگان وبلاگم ... بسیار سپاسگزارم که وقت گذاشتید و مطالبم رو خوندید. . [گل ]

rss feed
   انس با کتاب   

        

نقطه ایی عطف در خوبیها .

 

مسابقهء کتابخوانی یکی از مثبت ترین کارهایی بوده و هست و خواهد بود که در این شغل ما دیده می شه . بدون شک همه میدانند یکی از راههای افزایش سطح علمی جامعه همان کتاب خواندن است ،  برگزاری مسابقه ، همه رو به وجد میاره ، باید مسابقه گذاشت تا شاید در این بی حوصله گان ِ تنگ حوصله ، شور و شعفی ایجاد بشه :

 

الهی به امید تو :  

 

می ریم مسابقه کتابخوانی ، یک کم بیشتر از بی نهایت ، مشورت می کنیم و پاسخ سوالات رو مشورتی جواب میدیم ،،، « صد در صد مشورتی » برگه ها رو پر می کنیم و چه احساس خوبی داره اون وقتی که اطلاعاتت رو با دیگران هماهنگ می کنی و یاد می گیری ، باز هم یاد می گیری و در پایان یاد میدی ....... .

 

همون لحظه که مسابقه تموم شد ، اومدیم پایین ، می بینیم حتی قرعه کشی هم نشده و اسامی منتخبین اعلام شده ، (نفراتی که باید برای مسابقه پایانی می رفتن پنج نفر بودن ، من رتبه ششم شده بودم و بعد از من نام هشت نفر به چشم می خورد !) . حرف خاصی برای گفتن نبود ...

 

....

 

سه ماه بعد:

 

منتظرم ببینم اونهایی که برای مسابقه استانی انتخاب کردن چه کار می کنن؟! اما پاسخی که می شنوم خیلی برام جالبه : دو تاشون بهم میگن: ما که برای مسابقه  استانی نرفتیم ، وقتی بلد نیستیم بریم کجا؟؟!! این جیگلو بازیها برای تو خوبه که بیکاری نه ما .

 

.......

 

پ . ن . امسال نیز ، مشابه با آن سال مسابقه داشتیم و ما شرکت کنندگان به دور میزی مستطیل شکل به ابعاد نیم متر در یک و نیم متر با بحث و تبادل نظر گزینه ها رو به مانند هم انتخاب کردیم و در پایان بعد از اعلام نتایج ، این بندهء حقیرتان کمترین نمره را داشت !! این موضوع هیچوقت برام حل نمی شه که چطوری پاسخنامه های ما یکسان نوشته شده اما نمرهء من همیشه پایینه؟؟

 

فقط با گفتن یک موضوع می شه حلش کرد ، اون هم اینکه : من انوریم دیگه . کاریش نمی شه کرد !؟

  

 



   اینترنــــــــــــــــــت   

             

خوبی (4)

 

چه خوبه که قصد ِ افزایش سواد ما رو داشته باشند ، حتی اگر به زور هم باشه عیبی نداره .

 

با برگزاری یک مسابقهء ساده اینترنتی می شه معلم رو با سواد کرد. فقط کافیه یک تشویقی هم بهش چسبوند  .( این روزها از هر که می پرسم ، در پاسخ می شنوم که اگر تشویقی ندن کاری انجام نمیدیم ، می شنوم که بی مایه فتیر است ،،،، البته خیلی چیزهای دیگه هم می شنوم !!!  کجا بودیم؟؟!! آهان در پی باسواد شدن بودیم ، گفته می شه که اگر کسی نتونه از اینترنت استفاده کنه بی سواد محسوب می شه .)

 

بخشنامه ارسالی رو که می بینم ، عزمم رو جزم می کنم تا شرکت کنم ، انوریه و یک دونه وبلاگش ، اینه که قالبش رو عوض می کنه و میره تا در مسابقه شرکت کنه .

 

دو روز بعد :

 

یکی از همکارهام زنگ می زنه .

 

 بهم میگه : شنیدم وبلاگت رو دادی کافی نت برات ساخته ، می خواهم من هم بدم برام بسازه ، آدرسش رو بهم میدی !؟. 

 

میگم: دادم کافی نت انوری .

 

 ---- : کجا هست؟؟

 

___ : نمیدونم ، سال هشتاد و چهار بود که برام وبلاگ ساخت، به گمانم بعدش کافی نتش رو بست ، حالا اگر می خواهی بیا تا خودم برات بسازم ، بلدم ها ، می تونم یادت بدم .

 

---- : نه نمی خواهم ، می برم کافی نت ، می خواهی وبلاگ خودت خوب باشه ، مال من خراب؟؟!

 

........

 

.............

 

...................

 

و گویا در این ناحیهء سیزده ، رسم بر این است که پاسخ هیچ مسابقه ایی مشخص نشود ، و تنها تعدادی تشویقی به تعدادی از صاحبان آثار داده شود .

  و من سخت مشتاقم تا آدرس وبلاگ برندگان رو ببینم و به وبلاگشان سر بزنم .

و چه اشتیاق خنده داری .

و چه انتظار نابجایی!

و چه وبلاگهایی!

ودیگر هیچ.

                

                        

 



   روز معلم   

       

                

           خوبی (3)

خوبی دیگه ایی که این شغل ما داره به اینه که می شه در روزی که به همین اسم نامگذاری شده ، برای معلمین عزیز جشن نگرفت ، و با توجه به بخشنامه ها و دستورات ارسالی اصلاً به روی مبارک نیاورد که این روز ، روز معلمه !! اگر خواستن می تونن مراسم بگیرند ، اگر هم دوست نداشتن می تونن مراسمی نگیرن !! یا اینکه اصلاً در این روز مراسمی رو برای کسانی دیگه برگزار کنن و حالش رو معلمین عزیز ببرن ، فرقش چیه ؟ هان؟؟ مراسم مراسمه دیگه ....

 

یادمه اون سال با سخاوت تمام زنگ تدریسمون رو دادیم تا در روزی که مفتخر به نام ماست برای کسانی دیگه جشن بگیرن،  .. اوه اوه اوه !!!! چه خبر بود!!؟؟؟  

 حتی از صدا و سیما اومده بودن و فیلم برداری می کردن !! بچه ها رو از ساعت 7:30  صبح به صورت خبردار نگه داشتن و آموزش دادن ، ساعت 9 صبح بود که ما رو هم به جمع بچه ها اضافه کردن ، البته ما نشسته بودیم و شاگردها ایستاده به حرف ها گوش میدادن ، مطابق دستورات ، کسی حق نداشت تکون بخوره و باید نظم موجود رو حفظ می کردن !!  

 

خدایش من همش تو این فکر بودم که اگر دخترها هم خدمت سربازی می رفتن چی می شد؟؟ شاگردهام رو نگاه می کردم که چقدر با جدیت دستورات رو اجرا می کردن ! حتماً سربازهای خوبی می شدن . 

 

نگاهم به صف سال اولیها رسید ، درست روبروی من ایستاده بودن ، اما بی اختیار می ایستم و نمیدونم باید برم طرفش یا نه؟؟ درست همون لحظه که داشتم به صفشون نگاه می کردم، یکیشون زمین خورد!!! با توجه به نظم ایستادنشون تنها چیزی که جلوی فرو رفتنش در زمین رو گرفت فقط خود زمین بود !! (صدای برخوردش با زمین هنوز هم در گوشمه !! ) دوستاش تا صحنه رو دیدن ، دورش جمع شدن و صف بچه ها تقریباً به هم خورد ، خانمی که مسئول بود با دست بهم اشاره داد که بنشینم و به بچه ها هم دستور ایست داد !!!   اما کی گوش بده؟؟؟!!!!

 

همون لحظه بودم که دانستم چرا خانمها رو سربازی نمی برن.

                    


   بیایید با هم پرورش داده شویم !   

              

خوبی (2)

حراجش کردم ، آتیش زدم به خاطراتم ، اگر نخونیش از دستت رفته ها !!!!! از من گفتن بود .

 

..........

 

خوبی از این بیشتر که به هر بهانه ایی دلت رو شاد کنند و در هر روز مراسمی رو برات برگزار کنند؟!   بالاخره باید از یک جایی تربیت شد دیگه ، نه؟؟  مثلاً خانم فلانی مسئول پرورش ماست ، به دلائل مختلف ، مراسم مختلفی رو در روز پنج شنبه برگزار می کرد و چندین بار از زمان تدریس رو به راحتی برای خودش بر می داشت و هر بار هم طوری جواب اعتراض من رو میداد که من با کمال احترام تربیت می شدم و سر جام می نشستم . 

 

تا اینکه:

 

روزی از روزها که باز پنج شنبه بود و در کلاس مشغول امر خطیر تدریس بودم ، صدای ناموزون زنگ رو نا بهنگام شنیدم ( درست مثل خروس بی محل ) ، به بچه ها اجازه خروج ندادم ، اما خانم فلانی گویا دست بردار نبود ، خودش مستقیماً به دنبال نوباوگان جوان اومد و اونها رو از چنگال ظلم من خارج کرد  ، من هم به دفتر مدرسه اومدم ، روز وفات حضرت معصومه بود و روز پنج شنبه ، منتظر بودم تا صدای نوحه شنیده بشه تا حداقل به اندازه ایی که دلم می خواهد گریه کنم  .

 

اما

 

یکدفعه با شنیدن صدای نوار موسیقی بسیار شاد همراه با همخوانی پرورش یافتگان ِ جوان ، جا خوردم  ، فکر کنم اگر در اون لحظه ساکت می موندم و حرفی نمی زدم حتماً خنّاق می گرفتم ، بلند شدم و به کنار خانم فلانی رفتم که در راهرو بود ، بهش گفتم: ببخشید : اشتباه نکردید؟؟ فکر کنم مناسبت رو اشتباه دارید برگزار می کنید؟؟!! آخه امروز روز وفاته نه ولادت ؟!  چهره خانم فلانی یک کم مضطرب شد و کمی دستپاچه ، اما به سرعت خودش رو حفظ کرد و در حالی که برگه شعر بچه ها رو نشونم میداد بهم گفت : ما هم چیزی نمی خونیم ، این هم سرود شهادته